شرکت در نمایش انتخابات حکومتی، رسمیت بخشیدن به انتصابات و خیانت به خونهای ریخته شده کودتای 88 و زندانیان سیاسی

دیو اقتدارگرایی و مطلقه طلبی حکومت ایران، که پیش از این و بی آنکه اعتقادی به جمهور مردم داشته باشد، در لباس جمهوریت رخ نهفته بود، در انتخابات 88 و حوادث پس از آن چهره عیان نمود و هر چه دیوان همه دارند یک جا به نمایش درآورد و  تقلب و خیانت و قتل و جنایت و تجاوز را ضمیمه کودتای نظامی سرداران فربه از ثروت های نفتی نمود تا حجت را بر همگان تمام نماید که این دیوِ زنجیرپاره کردۀ استبداد دینی به قفس برنمیگردد. پیداست که پس از انتخابات 88، در این شهر پرآشوب، سمفونیِ اصلاح، آواز فانتزی و بی محلی بود که هم خنده مردمان تلخ کام ایران را برمی انگیخت و هم خنده تمسخرآمیز اصحاب استبداد را. هم از این رو بود که مردم و همراهان  بزرگ سبزشان  دست از اصلاحاتی که صرفا در حضور انتخاباتی خلاصه میشد کشیدند و به جای آن، مسیر ایستادگی و مقاومت در برابر دیو استبداد را برگزیدند.

اینک اما در سردترین فصل حیات سیاسی معاصر ایران،  دوباره سیرک انتخاباتی جدیدی به راه افتاده است. حکومت   که مشروعیت خود را از دست رفته میبیند به دنبال این است که کمی گرما به این فضا ببخشد تا برای اجرای نمایشنامه مضحک انتخابات، تعدادی تماشاچی و بازیگر  فراهم نماید. اما کیست که نداند  حکومت ایران،   انتخابات را نه برای اعمال اراده مردم بلکه برای بزک کردن  چهره استبدادزده اش به نمایش می گذارد، و کیست که نداند دستاورد این سیرک انتخاباتی قرار است صندوق های از پیش پر شده ای باشد که  آمارهای از پیش تعیین شدۀ 63 درصدی و  یا شاید هم 98.2 درصدی  را  به نمایش بگذارد،  و محصول این صندوق ها قرار است نمایندگان گلچین شده ای باشند که به فرمان بیتِ استبداد، قیام و قعود کنند و بر فسادهای سیاسی و اقتصادی چشم بپوشند.  پر واضح است که قرار نیست با این انتخابات اتفاق خاصی بیفتد جز اینکه چند روزی دستگاههای تبلیغاتی حکوت با توسل به آمارهای دروغ مدعی  حضور «حماسی» مردم شوند و  سرمه بر چشمان فساد ساختاری حکومت بکشند تا کمی از آب رفته را به جوی خشک مشروعیت نظام برگردانند.  واضح است که در این شرایط جریانهای اصیل سیاسی حاضر نمی شوند که بازیگر این سیرک انتخاباتی شوند و آبروی خود را هزینه گرم کردن تنور سرد این  انتخابات کنند.
انتخابات 88 و حوادث پس از آن حجت را بر همه فعالین و گروههای سیاسی تمام نمود و نشان داد که ظرفیت اصلاح انتخاباتی نظام کاملا به اتمام رسیده و دیگر ذیل نام اصلاحات نمی توان به عرصه انتخابات بازگشت و از مردم مطالبه همراهی نمود. مردمی که به دعوت اصلاح طلبان وارد عرصه انتخابات شدند، هزینه سنگینی برای رای شان پرداخت نمودند. نمی توان بر آن همه کشته دادن ها و زندان رفتن ها چشم پوشید و دوباره دست در دست کسانی گذاشت که خون فرزندان این سرزمین را ریختند و در مدت دو سالی که گذشت، هیچ اقدامی برای جبران ظلم و ستمی که بر مردم روا داشتند، نکردند. از طرف دیگر، با وجود مسایلی همچون نظارت استصوابی،  یکدستی و همدستی مجریان و ناظران انتخاباتی، فضای بسته سیاسی کشور و عدم امکان فعالیت احزاب و روزنامه ها، انتخابات آزاد امکان تحقق ندارد و بر فرض محال در صورت تحقق، با وجود انسداد سیاسی حاکم در ساختار سیاسی کشور، فربه شدن  نهادهای انتصابی، و  در مقابل، نحیف شدن نهادهای انتخابی نظام و قدرت گرفتن بی رویه  نهادهای نظامی و شکل گرفتن محفل های متعدد امنیتی و اقتصادی، عملا هیچ کاری از منتخبین مردم برنمی آید همانگونه که از دولت های هفتم و هشتم و مجلس ششم در شرایطی به مراتب بهتر برنیامد.
لذا همانگونه که میر حسین موسوی درآخرین پیام در آخرین فرصت از حصر گفت امیدی به انتخابات و شرکت در آن نیست و پیام اخیر مهدی کروبی و همچنین بیانیه ۳۹ زندانی سیاسی  نیز منعکس شده است، انتخابات فرمایشی مجلس از هم اکنون محکوم به شکست است و آخرین تیر بر پیکرجمهوری اسلامی خواهد بود و از این پس، با تابوت جنازه ای مواجه خواهیم بود که بر دستان اقتدارگرایان  سنگینی می کند و روز به روز بر تعفن و فسادش افزوده خواهد شد. کسانی که با شرکت در انتخابات به هر نحوی زیر این تابوت را بگیرند چیزی جز بی آبرویی برای خود به ارمغان نخواهند آورد.  اما نگرانی آن جاست که این افراد بخواهند از سرمایه و اعتبار جنبش سبز، برای رسیدن به مقاصد انتخاباتی خود هزینه بکنند که نسبت به این موضوع شدیدا هشدار می دهیم و از مجموعه های فعال در جنبش می خواهیم که با مرزبندی صریح و مواضع آشکاری که نسبت به موضوع انتخابات میگیرند، مانع از به حراج گذاشته شدن سرمایه های جنبش شوند.
همچنین معتقدیم که تنها عدم شرکت در انتخابات کفایت نمی کند و می بایست،  تحریم فعالانه انتخابات به صورت جدی توسط نیروهای فعال در جنبش سبز دنبال شود به نحوی که عمل تحریم از سطح بیانیه ها فراتر رفته و منجر به نمود عینی در سطح جامعه شود. بدیهی است که موثرترین استراتژی پیش روی نیروهای دموکراسی طلب، باید مشروعیت زدایی از نمایش انتخاباتی حاکمیتی باشد که تن به انتخاب و رای مردم نمی دهد. مشروعیت زدایی از حاکمیت و نمایش های انتخاباتی اش نیز، بدون توسل به ابزارهای مقاومت مدنی شدنی نیست. مهمترین عامل در انتخاب روش مناسب برای مقاومت مدنی در مقابل سناریوی انتخابات، به صحنه آوردن شهروندانی است که تن به نمایش انتخاباتی حاکمیت نداده اند. لذا باید، گروه های فعال جنبش سبز، با همفکری اعضای فعال، سعی در یافتن کنش هایی کم هزینه برای عینیت دادن به تجمعات مخالفان چنین انتصابات فرمایشی داشته باشند. بروز بیرونی و عینیت دادن به چنین تجمعاتی، الزاما منوط به راهپیمایی خیابانی نیست و می توان ایده های کاراتری همچون تجمع مخالفان در مکان های ویژه ای همچون اماکن زیارتی و یا تفریحی و یا راه های دیگر یافت و مانع از این شد که جمعیت تحریم کنندگان انتصابات حکومتی در آمارهای ساختگی حکومت گم شوند. دست یابی به کاراترین ایده، منوط به فضایی است که نیروهای فعال جنبش، از موضع انفعالی عدم شرکت در انتخابات فاصله بگیرند  و  به جای آن،  تحریم فعالانه  انتخابات نمایشی و فرمایشی را در پیش گیرند و از فرصتی که با گشایش نسبی فضای سیاسی جامعه در ایام منتهی به انتخابات بوجود می آید برای بروز کنش های عملی بهره کافی و هوشمندانه ببرند.

نوشتن دیدگاه

دسته جامعه، سیاست و جنبش سبز

برای چشمهای نیما

عکس نیمای کوچولو رو که میبینم، خودم رو میزارم جای مادری که به زور میله های زندان و به ناحق از بودن در کنار عزیزانش منع شده. نیما الان تو سنی هست که هر روز یه کار جدید و یک حرف تازه یاد میگیره، شیرین ترین سن بچه ها، اما سهم مادرش از این روزها فقط شاید اشک ریختن و گریه کردن در تنهایی باشه و حسرت در آغوش کشیدن عزیزترین موجود زندگیش حتی برای چند لحظه. میگن آدم باید خودش مادر باشه تا چنین دردی رو بفهمه و عمق فاجعه رو درک کنه. اما من فکر میکنم کافیه آدم انسان باشه، طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن رو چشیده باشه، اونوقت میفهمه چه غمی رو نسرین به تنهایی داره تحمل میکنه، و همچنان با بردباری و شجاعت مثال زدنی اش مقاومت میکنه.

نوشتن دیدگاه

دسته جامعه، سیاست و جنبش سبز

غیرت خاورمیانه ای، بیماری دسته جمعی اجتماعی

اگر کسی به کالبد شکافی پدیده ای به نام غیرت در جوامع خاورمیانه بپردازه، می تونه بهتر پدیده های که در این منطقه از دنیا رایج تر هستند رو درک بکنه. البته که غیرت خاص خاورمیانه ای ها نیست، مشخصه ای است که مردان غیرخاورمیانه ای هم ازش برخوردار هستند. ولی شدت، نحوه بروز و میزان پذیرش اجتماعی از میزان میدان دادن به این حس از طریق محدود کردن طرف غیرت ورزی در جوامع خاورمیانه (و میان یهودیان و بعضی کاتولیک های ارتدوکس) واقعا افراطی است.

به نحوی که شاید بشه گفت یکی از پایه های روابط اجتماعی و مقررات مذهبی بر پایه کنترل مرد بر بدن زنانه بنا شده. این به نوعی خمیرمایه ذهنی ماست، اصل مقدس ماست، بن مایه ماست. این واکنش پر از نفرت نسبت به این دختر، به خاطر همین زمینه ذهنی است که انگار کسی مایل نیست اونرو از ناخودآگاه به خودآگاه بکشونه، برای اینکه اونقدر در ناخودآگاه نهادینه شده که از شخصیت و هویت ما قابل تفکیک نیست. این بیماری خاورمیانه است که نمودش حجاب است، نمودش تفکیک زن از مرد در عرصه عمومی است، نمودش فقدان حضور زن به صورت تمام و کمال در هنر است، نمودش فقدان حتی یک رقص دو نفره ملی است. حاشا که قبول کنیم، هویت طلبان ما، باز به این طبل می کوبند که فساد غرب بیداد می کنه و شیوه شرقی تعصب و مالکیت بر اندام زنانه در واقع اصیل و مطلوب است. شرم بر چشمانی که به ظلم بسته هستند.

قبول و تفکر به چگونگی و ساختار این خصوصیت که در درون ماست، در ذهنهای ماست، در باورهای اجتماعی و رفتاری ماست، نقشی در امروز ما ندارد. از بچگی جامعه مردان را «با غیرت» بار می آورد، اولین و مهمترین و بارزترین نوع غیرت، میزان تعصب در دور نگاه داشتن مردان غریبه از زنانی است که به خاطر روابط اجتماعی، جز حوزه محافظت ما مردان باغیرت تعریف می شوند. فحشهای ما، رفتارهای ما، آموزشهای ما، همه و همه در جهت شیرفهم کردن این است که چقدر این مسئله مهم هست، چقدر حیاتی است. شما اگر رفتاری بی غیرتانه داشته باشی، زنت بی حجاب باشد، دختر با لباس باز بگردد، خواهرت با دوست پسرش در محله دیده شود، جامعه شما را به طور مرتب تنبیه می کند.
این غیرت، به صورت ملی و گروهی بروز می کند، رفتار یک زن، منوط به خودش نیست، رفتار زنان آیینه سنجش پدر و شوهر و برادر و عمو و دایی و …تا تک تک مردان مسلمانی است که در اقصی نقاط دنیا زندگی می کنند. خشم مردان خاورمیانه از اینکه یک دختر عکس لخت گذاشته، در قالب این ذهنیت است، خواستار اعدام شدن این دختر به این خاطر است که دختری، زنی که از حوزه کنترل و حفاظت این مردان خارج شده، بی اتوریته آنها بی احترامی کرده و آبروی آنها را برده است.
بیماری تعصب، ویروسی است که هر پدری به پسرش انتقال می دهد، بیماری که شما را آنچنان جری می کند که دختر خودتان را به خاطر «حفظ آبروی» خانواده خفه کنید! شیوع قتلهای ناموسی در منطقه خاورمیانه، به خاطر این ذهنیت هست. بازهم می گویم که این نگرش و ویروس مختص مردان خاورمیانه ای نیست ،صحبت بر سر میزان شیوع و پذیرفتگی اجتماعی تبعات آن هست.
لخت شدن دختری در مصر، انگار که این بیماری را تقویت کرده، مردانی که از طلوع آفتاب تا غروب خورشید، چشمانشان در تعقیب حتی سایه ای است که اندام زنان بر زمین می اندازد، و هیچ زنی را در حین عبور از کوچه ای تنگ و تاریک (حتی زنانی که چشمانشان هم پوشیده است) از بی احترامی حتی فیزیکی بی نصیب نمی گذارند ، از دیدن این پدیده عصبانی می شوند! چرا؟ چون دختری به «اختیار» خودش هست که حجاب را کنار گذاشته و برهنه شده! وگرنه شما چقدر خشم و عصبانیت دیده اید وقتی که پدری، دختر دوازده ساله اش را به زور شوهر می دهد (یا در واقع می فروشد تا دختر در برابر پیرمردی به زور برهنه شود؟) .
عنصر «انتخاب و اختیار بر بدن» که توسط دخترک اعمال شده، این وحشت را در دل ما مردان خاورمیانه ای بیدار می کند که فردا دختران و زنان و خواهران ما بخواهند «آبروی» ما را ببرند! همان وحشت و بلوایی که فرار یک برده در میان برده داران ایجاد می کند! تخم لق فرار که در ذهن بردگان شکست، تبعاتش چه بسا جبران ناپذیر باشند! پس باید بسیج شد! بشتابید که سنگ اول را بزنید. دختران را تربیت کنیم که خودشان اولین کسانی باشند که قبول کنند که «مال بقیه» هستند، همانگونه که اول باید به برده قبولاند که برده است! برده زاده، راحت تر برده می شود تا مرد آزادی که برده شده!
عجیب نیست که زنان و دخترانی بشتابند که این «روسپی» و «هرزه» را تقبیح کنند، ناخودآگاه آنها اینچنین شکل گرفته است، سالها آموزش دیده اند برای چنین لحظه ای! بشتابید که مبادا دختر شما هم فردا برهنه شود، و بخواهد آن پسری را که دوست دارد در آغوش بکشد، بترسید از آن لحظه، بترسید وقتی که زنتان بتواند با شما نباشد! بترسید.
نویسنده: حواس پرت

۱ دیدگاه

دسته جامعه، سیاست و جنبش سبز

«فراخوان برگزاری روز جهانی وبلاگ‌نویسان زندانی»

دسترسی آزاد به دنیای اطلاعات، یکی از حقوق بنیادین بشر امروزی به‌شمار می‌آید. در این می‌ان، اینترنت و به تبع آن، فضای وبلاگ‌های شخصی مسیری روشن به سوی تحقق این حق حیاتی و گسترش آزادی بیان گشوده است. حکومت‌های خودکامه علاوه بر محدود کردن همهٔ رسانه‌ها و ابزارهای خبررسانی مستقل، دستگیری و شکنجهٔ خبرنگاران و نویسندگان، به سرکوب، سانسور و فیلترینگ در فضای اینترنت نیز پرداخته‌اند و فعالان این عرصه من‌جمله وبلاگ نویسان را با مشکلات جدی مواجه ساخته‌اند. در چنین شرایطی، مسئولیت انسانی ما حکم می‌کند که از آزادی بیان در فضای حقیقی و مجازی و حق دسترسی افراد و ملت‌ها به دنیای آزاد اینترنت دفاع نموده و از وبلاگ‌نویسانی که قربانی سیاست‌های سرکوبگرانهٔ دولت‌های خودکامه شده‌اند بصورت جدی حمایت نماییم. از این‌رو، جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی از تمامی وبلاگ‌نویسان، کنشگران مدنی و نهادهای حقوق بشری، روزنامه‌نگاران و اهالی رسانه، دعوت می‌نمایند تا پویشی فعالانه در جهت حمایت از وبلاگ‌نویسان در بند شکل دهند و همبستگی و همراهی خود را با آن‌ها اعلام نمایند. وبلاگ نویسان ایرانی از این جهت آغازگر این دعوت شده‌اند که هم اکنون با شرایط بسیار دشواری مواجه هستند و تعداد زیادی از وبلاگ نویسان ایرانی از جمله کوهیار گودرزی، حسین رونقی ملکی، محمدصدیق کبودوند و سخی ریگی و بسیاری دیگر در زندان‌های حکومت جمهوری اسلامی ایران و تحت سخت‌ترین شکنجه‌ها به سر می‌برند. یادآوری می‌کنیم که سایر وبلاگ‌نویسان نیز همواره در معرض تهدیدهای نهادهای امنیتی و نظامی قرار دارند. این سرکوب البته محدود به ایران نمی‌شود و در برخی دیگر از کشورهای دنیا که گرفتار حکومت‌های دیکتاتوری هستند نیز وضعیتی مشابه حاکم است. علاوه بر جمهوری اسلامی ایران، کشورهایی همچون برمه، چین، کوبا، کره شمالی، ویتنام، عربستان سعودی، سوریه، ترکمنستان و ازبکستان نیز از دشمنان آزادی دسترسی به اطلاعات و آزادی بیان در اینترنت به شمار می‌روند و از طریق سرکوب و زندانی کردن فعالان فضای مجازی، گسترش سانسور در اینترنت و ایجاد اختلال و کندی در آن، محیط اینترنت را به شدت کنترل می‌کند. امید رضا میر صیافی، وبلاگ نویس بازداشت شده توسط نهادهای امنیتی حکومت جمهوری اسلامی ایران، در سال ۲۰۰۹ میلادی در زندان گوهردشت بر اثر فشار روانی و عدم دریافت کمک‌های پزشکی به قتل رسیده است و جهان هنوز قتل محمد نبوس در لیبی و زکریا راشد حسن العشیری در بحرین را در زندان‌های کشورهای متبوعشان در جریان جنبش آزادی‌خواه کشورهای عربی فراموش نکرده است. بی‌تردید کنشگران وب و وبلاگنویسان بسیاری هم بدون این‌ که نامی از آن‌ها آورده شود، ناشناخته و گمنام، تهدید، زندانی، شکنجه و کشته شده‌اند. لذا ما پیشنهاد می‌کنیم روز۱۶ نوامبر به عنوان روز جهانی همبستگی با وبلاگ‌نویسان زندانی نامگذاری شده، از ابزار‌های و ظرفیت‌های ممکن برای خبررسانی دربارهٔ اوضاع وبلاگ نویسان زندانی در ایران و سراسر دنیا حداکثر بهره برداری و از اهرم‌های موجود برای آزادی آن‌ها استفاده شود. همچنین از بلاگر‌ها، فعالین حقوق بشری و مدنی و سازمان‌ها و انجمن‌ها و وب سایت‌ها می‌خواهیم به این حرکت و فراخوان بپیوندند و برای نشر آن، هر گونه که مایلند، از طریق ترجمهٔ این اطلاعیه و سایر اخبار مربوط، ساختن کلیپ یا انعکاس آن در رسانه‌های نوشتاری، دیداری و شنیداری به پیشبرد اهداف این برنامه کمک نمایند. همچنین چنانچه اطلاعاتی از وبلاگ‌نویسان زندانی در هر گوشه‌ای از جهان دارند، در اختیار سازمان دهندگان این برنامه قرار دهند و خود نیز نسبت به اطلاع‌رسانی درباره نقض این حقوق اولیهٔ انسانی اقدام نمایند. امیدواریم که همبستگی جهانی با وبلاگ نویسان زندانی، بتواند نسبت به اطلاع رسانی درباره وضعیت آن‌ها موثر واقع‌شود و نهایتا فشار افکار عمومی و نهادهای بین المللی منجر به آزادی و یا حداقل بهبود وضعیت آن‌ها شود.
کمیته همبستگی جهانی با وبلاگ نویسان زندانی برای پیوستن به امضاکنندگان می‌توانید فرم زیر را پر کنید:
برای ارائه ‌ی پیشنهادات و ارتباط با کمیته هماهنگی، می‌توانید با ما تماس بگیرید:

نوشتن دیدگاه

دسته جامعه، سیاست و جنبش سبز

نسلی که آموخت عشق را باور نکند؛ پسرها حیوان هستند، دخترها هرزه

سال سوم راهنمایی، زنگ دینی-پرورشی، پانزده سال قبل، یکی از مدارس دخترانه تهران!

اون زنگ هنوز تو خاطرم مونده. به قدری دقیق که حتی رنگ مانتو و مقنعه ی چونه دار خانم طباطبایی، دبیر دینی-پرورشی، که اکثرن اتو نکشیده، نامرتب و کثیف بود رو میتونم بخاطر بیارم. قد کوتاهش و عینک کائوچویی هم همینطور!

اونروز برامون از روابط دختر و پسر و دوستی های خیابونی صحبت کرد. مثل همیشه خیلی حرف زد. برخلاف همیشه که وقتی از احکام اسلام و قرآن و نماز و روزه و بهشت و جهنم میگفت حواسم به همه جا بود جز حرفهاش، اینبار اما سراپا گوش بودم. هیچ اطلاعات قبلی راجع به این موضوع نداشتم که درست یا غلط بودن حرفهاش رو محک بزنم. در مورد موضوعات دیگه پدر همیشه تو خونه بحث میکرد و نظر میداد و کتاب برای خوندن پیشنهاد میکرد. در این مورد خاص اما پدر هیچ وقت حرفی نزده بود. برای ذهن چهارده ساله ی من که حرفها و نظرات پدرم معیار درست یا غلط بودن نظرات دیگران بود، اینبار هیچ رفرنسی وجود نداشت که حرفهای دبیر دینی رو با اون بسنجم. به قدری دقیق به حرفهاش گوش میدادم که هنوز بعد از پانزده سال، تمام جملاتش توی ذهنم مثل اِکو تکرار میشه:

«هیچ وقت فریب پسرها رو نخورید! هر پسری سر راهتون قرار گرفت و ابراز علاقه کرد، مطمئن باشید دروغ میگه. اونها فقط به دنبال یک چیز هستند. وقتی به اهداف پلید و حیوانی خودشون رسیدند، شما رو ول میکنند و میرن سراغ نفر بعد. به همین سادگی! هر کس خواست با شما دوست بشه و بهتون گفت  دوستت دارم «مطمئن باشید» دروغ میگه!»

تاکیدش روی «مطمئن باشید» تاثیر شدیدی روی من داشت.  برای یک تینیجرِدماغ سربالا و از خود راضی مثل من، فریب خوردن و بازیچه شدن ننگین ترین فاجعه ای بود که میتونست تو زندگی رخ بده.  من که تا چند وقت قبلش بیشتر همسن و سالها و همبازیها و دوستان صمیمی ام پسرها بودند، حالا دیگه پسرها رو موجودات غیر قابل اعتمادی میدیدم که هیچ وقت حرف راست نمیزنن و بالقوه موجودات رذل و پستی هستند. هرگونه سیگنال از طرف جنس مخالف رو تهدیدی برای شکسته شدن غرور وشخصیتم میدیدم. بنابراین سیاست مشت آهنین رو در قبال سیگنالها و پیشنهادات در پیش گرفتم.

وقتی دوستان و همکلاسیها از روابط عاشقانه و دوست پسرهاشون برام تعریف میکردند، به اونها با نگرانی، ترحم و گاهی هم با تحقیر گوش میدادم. اگردوستی رو خیلی دوست میداشتم و ناراحتی اش رو به هیچ عنوان نمیتونستم تحمل کنم، به خودم این اجازه رو میدادم که حتی نصیحت اش (!!) کنم: «سعی کن فقط باهاش دوست باشی، اما هیچ وقت عاشق نشو. اجازه نده غرور و شخصیت ات رو یکجا با هم له کنه.»

شکست های عاطفی دوستان و عشق های  بی سرانجام شون این ذهنیت منفی در مورد عشق و دوستی و رابطه با جنس مخالف رو بیشتر در من تقویت میکرد. کم کم داشتم تبدیل میشدم به یک شخصیت آنتی-عشق و متنفر از مردها. خوشبختانه مدتی بعد از اتمام دوران دبیرستان برای ادامه تحصیل به اروپا اومدم. سیاست مشت آهنین رو اینجا هم البته در پیش گرفتم. اما طولی نکشید که متوجه تفاوتهای شدید بین روابط و دوستیهای دختر-پسرها در اینجا و در ایران شدم. تفاوت های یک رابطه ی دوستی-عشقی-عاطفی سالم در اینجا رو با رابطه های مریض و بیمارگونه دخترها و پسرها در ایران مقایسه میکردم و میفهمیدم یک جای کار ایراد داره. نه اینکه تمام روابط دراینجا ابدی و عشقها همه افلاطونی باشه، اما میدیدم عاشقی و عاشق شدن و کلن روابط بین دو جنس مخالف اصلن کار سخت و پیچیده ای نیست. اینجا هم دوستیهایی شروع میشه، روابطی شکل میگیره و شاید بعد از یک مدتی به هم بخوره و هر کدوم از طرفین با غرور و اعتماد به نفس به دنبال عشق و رابطه ی جدید میرن یا اینکه بعد از پایان یک رابطه، بدون اینکه اسیدی به صورت هم بپاشن میتونن به دوستی با هم ادامه بدن.

دیشب از طریق سکایپ با يكي از دوستانم صحبت می كردم و خبردار شدم دوست پسرش بعد از هفت سال رابطه، سرانجام آب پاکی رو ریخته رو دستش و خبرداده که بزودی با دختر دوست مادرش ازدواج مي‌کنه!! اولش، دوباره اون حس بد قدیمی که درمورد پسرها (ی ایرانی) داشتم به سراغم اومد. و باز هم اين سوال هميشگي تو ذهنم قوت گرفت كه چرا روابط در ایران اینقدر ناخالصانه، غیر صادقانه و بیمارگونه است؟ مطمئنا برای پیدا کردن جواب دقیق و علمی این سوال باید تحقیقات وسیع روانشناسی، جامعه شناسی و مردم‌شناسی صورت بگیره. اما از اونجايي كه خودم هم سالهاي مهمي از دوران بلوغ و رشد فكريم رو تو ايران و زير نظام آموزشي و تبليغاتي تحميل شده به جوانهاي اونجا گذروندم، والبته این شانس رو هم داشتم که روابط و دنیای این طرف رو هم تجربه کنم، اون حس و ذهنیت منفیِ قدیمی اینبار جاش رو به درک بهتر و فهمیدن دنیای اون پسرتغییر داده. میتونم خودم رو بزارم جای اون پسر و حدس بزنم كه چرا بعد از هفت سال رابطه ی عاشقانه با یک دختر سرانجام فرد دیگری رو برای زندگی دائمی انتخاب میکنه.

سال سوم دبیرستان، زنگ دینی-پرورشی، پانزده سال قبل، اینبار، یکی از مدارس پسرانه تهران!

دبیر دینی از روابط دختر و پسر و دوستی های خیابونی صحبت میکنه. مثل همیشه خیلی حرف میزنه. برخلاف همیشه که وقتی از احکام اسلام و قرآن و نماز و روزه و بهشت و جهنم میگه حواس بچه ها به همه جا هست جز حرفهاش، اینبار اما یکی از پسرها خوب گوش میده:
«دخترهایی که تو خیابون با شما دوست میشن، دخترهای سالمی نیستند. اینها هرزه های خیابونی هستند. دختر باید “نجیب و پاکدامن” باشه. اگر دختری با شما دوست شد و خودش رو در اختیار شما قرار داد بدونید و “مطمئن باشید” این دختر هرزه و فاحشه است و حتمن با خیلی های دیگه این رابطه رو داشته. دختری که قبل از ازدواج تن به رابطه ی “نامشروع” با پسری میده قطعن همسر مناسبی برای زندگی نخواهد بود.»

25 دیدگاه

دسته جامعه، سیاست و جنبش سبز

علی کریمی، محدود به «رنگ» نیست. این قهرمان ملی متعلق به همه مردم ایران است!

نام علی کریمی برای بیشتر ما با رنگ قرمز و تیم پرسپولیس گره خورده است. همه او را یک پرسپولیسی میدانیم. حتی وقتی علی کریمی در تیم استیل آذین، بایرن مونیخ، شالکه یا الاهلی بازی کند باز هم طرفداران پرسپولیس دوست دارند او را یک پرسپولیسی بنامند. حق هم دارند. بازی زیبا و تکنیک مثال زدنی اش به قدری غرور آفرین است که همه در پی تصرف نامش باشند. اما افتخارات علی کریمی این سومین گلزن برتر تاریخ فوتبال کشورمان، محدود به تیم پرسپولیس نمیشود. وقتی عنوان پرافتخار آقای گلی جام ملت های آسیا را از آن خود کرد، دیگر افتخارش برای همه فوتبال دوستان ایران بود نه فقط یک تیم و طرفدارانش. علی کریمی وقتی جایزه ی بهترین بازیکن سال فوتبال آسیا را برد،مایه ی غرور و شادمانی همه ی فوتبال دوستان چه قرمز چه آبی شد.

امروز اما طرفداران پرسپولیس حق ندارند این اسطوره ی جوانمردی و پهلوانی را در انحصار تنها یک رنگ بدانند. علی کریمی همان زمان که با دستبند سبز (به نشانه ی حمایت از مردم و جوانان به خاک و خون کشیده شده ی کشور) به میدان مبارزه رفت، ثابت کرد پهلوان سبز منحصر به قرمز یا آبی نیست. این پهلوان برای همه ی ایران است. علی کریمی با اهدای پیراهن امضا شده خود به اشکان سهرابی، بار دیگر ثابت کرد، پهلوان محدود به هیچ رنگی نیست، نه قرمز است نه آبی و نه حتی سبز! این قهرمانِ بی رنگ متعلق به همه مردم ایران است.

8 دیدگاه

دسته جامعه، سیاست و جنبش سبز

خشک شدن دریاچه ی ارومیه یک فاجعه زیست محیطی، انسانی، اقتصادی، اجتماعی

دریاچه ارومیه :

1) «دومين درياچه شور جهان»، «بزرگترين زيستگاه طبيعي آرتميا» «بيستمين درياچه بزرگ جهان»، «شورترين درياچه جهان كه حيات در آن جريان دارد» و«بزرگترين درياچه داخلي ايران»
2) دریاچه ارومیه دریاچه ای است که در طول تاریخ حتی یک نفر را هم راغرق نکرده، چرا که اگر شنا هم بلد نباشید به سادگی می توانید روی آب شناور بمانید.
3) دریاچه ارومیه بزرگترين زيستگاه طبيعي آرتميا در جهان است (موجودي زنده که غذايماهي خاويار است) را دارد و قيمت آن تقريبا با ماهي خاويار برابری می کنه. با این وجودحتی در صورتی که بعدها هم دریاچه احیا شود دیگر اثری از این موجود نخواهد بود.
4)این دریاچه شورترين درياچه جهان كه حيات در آن جريان دارد.
5)تحقیقات نشان داده است که خواص طبي و درماني لجن و نمک درياچه اروميه بسيار شبيه با خواص نمک و لجن درياچه بحرالميت اردن است که کشورهاي خارجي بويژه فرانسه، انگليس و آلمان استفاده فراواني از آن مي کنند. لجن دریاچه ارومیه قابلیت چشمگیری در کاهش و تسکین درد داره و می توان از آن برای تهيه محصولات بهداشتي و آرايشي و همچنين احداث کلينيک هاي درماني استفاده کرد.
6) لجن دریاچه ارومیه قابلیت درمان و نیز جلوگیری از پیشروی بیمارهای پوستی را دارد
7)نمک دریاچه ارومیه مقادیر زیادی از مواد معدني از جمله کلر، سديم، پتاسيم، کلسيم، برم، سولفات ها و ديگر مواد معدني به همراه کتون دارد. بنابراین نمک اين درياچه برايبيماريهاي قارچي و پوستي، دردهاي عضلاني و مفصلي، رفع خستگي و استرس و همچنين بهبود پينه و ترک پا و دست تاثیر داره.بد نیست بدونید که با وجود فواید بسیار و نقش عمده این دریاچه در اکوسیستم به دلیل اتخاذ سیاست های غلط سطح آب این دریاچه کاهش 7 متر کاهش یافته است و برآوردمی شود تا سه سال آینده کاملا خشک شود. چراکه دیگر خبری از آب 21 رودخانه و 39 مسيل به درياچه اروميه وارد می شد نیست.
اما کاش با خشک شدن این دریاچه با ارزش که می توانست به منبعی برای جذب توریست و کمک به اقتصاد کشور تبدیل بشه فقط از موهبتی مجانی که در اختیارمان قرار داده شده بود بی بهره می شدیم اما خشک شدن آن علاوه بر از دست دادن مواهبش پیامدهای زیر را به دنبال خواهد داشت ……1) زیستگاه بی نظیر اطراف دریاچه از حیات خالی خواهد شد.
2) گرد و غبار نمک دریاچه که بسیار خطرناک تر از گردو غبار خاک است ایران و کشورهای همسایه اش را تهدید خواهد کرد چراکه با وزش کمترین بادی ذرات نمک بلند خواهند شد. هرچند شاید گرفتن گرد نمک تفاوتی با گرفتن گرد خاک نداشته باشه ولی تصور کنیدبجای خاک نمک تو چشمتون بره….
3) نمک دریاچه خشک شده افزون بر به خطر انداختن سلامت جسمي و تنفسي،موجب از بين بردن زمين‌هاي کشاورزي هم خواهد شد. این نمک زمین های کشاورزی دست کم سه استان را از بین خواهد برد در حالی که این سه استان از شاهرگ های کشاورزی کشور محسوب می شوند تبدیل به گونه ای از بیابان خواهند شد.
درحالی که می توان با
1. پمپاژ بخشی از آب سدهای اطراف که در مسیر رودهای جاری دریاچه زده شده است
2. تزریق آب از دریای خزر و رود ارس
3. بارور نمودن ابرها و ایجاد ابرهای باران زا و باران های مصنوعی
جلوی این فاجعه جغرافیایی گرفت.

منبع: فیس بوک

۱ دیدگاه

دسته جامعه، سیاست و جنبش سبز

شعری از غاده السمان شاعری از سوریه: من هنوز یک انسانم

شعری از غاده السمان
شاعری از سوریه:


اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم … بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر … تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من

نوشتن دیدگاه

دسته شعر و ادبیات

سکوت سرشار از هیچ چیز نیست. سکوت تنها یک چیز را فریاد میزند: ناتوانی را..

آن مرد آمد. آن مرد با شعار«وحدت کَلَمَه» آمد. آن مرد با جمهوری اسلامی آمد.  آن مرد آب و برق مجانی نیاورد. آن مرد کَرامت انسانی نیاورد. آن مرد آزادی نیاورد. آن مرد استقلال نیاورد. آن مرد «خُدعَه» کرد. آن مرد ویران کرد. آن مرد جنایت کرد. آن مرد اعدام کرد….. آن مرد مُرد!

آن مرد مُرد، اما هزاران نفر را مثل خود تکثیر کرد. امروز همه ی ما میراث واقعی شعار «وحدت کلمه» را میبینیم و میدانیم. «وحدت کلمه» یعنی بشکنید آن قلم هارا که روشنگری میکنند. ببندید دهانها را که پرسش میکنند. بر دار کنید سرهایی را که سرخم نمیکنند. امروز همه ما «آن مرد» شده ایم. همه ی ما به شیوه ی «آن مردِ مُرده» به مبارزه با تفکر(؟!)  و میراث کثیف همان مُرده میرویم. تحمل نمیکنیم عقاید مخالف خود را. با فحاشی و عربده کشی و توهین و تحقیر، چه قلم ها نشکستیم، چه دهانها که نبستیم و چه سرها که در دنیای مجازی بر دار نکردیم.

از توده ی مردم که انقلاب کردند (یا انقلاب کـَردِشان) و «جهل» تنها وجه اشتراکشان بود نباید انتظار داشت که توضیحی برای روئیت عکس «آن مرد» در ماه داشته باشند. از روشنفکران، تحصیلکردگان و نخبگان اما باید پرسید. باید بی رحمانه انتقاد کرد. انتقاد بیرحمانه البته با توهین و تحقیر و تخریب فرق میکند. پس باید پرسید و پرسید و رفع ابهام کرد. از تک تک آنها که ضعف خود در جهت فهماندن حرف درست به مردم را، با جمع شدن زیر عبای «آن مرد» میخواستند جبران کنند باید پرسید. همانها که به دلیل کمی دانش، یا نقص تئوری، یا استدلال های غلط، توانایی بهتر کردن اوضاع را نداشتند اما همچنان برای بهتر شدن اوضاع «بدست خودشان» سماجت میکردند باید پرسید. خط قرمز برای نقد و پرسشگری ایجاد نکنیم. اگر پدران ما بخاطر «وحدت کـَلَمَه» از پرسشگری و انتقاد وابراز عقیده از طرف روشنفکران و نخبگان زمان خود منع شدند، و کارشان به اینجا رسید که ما امروز میبینیم، مسیر را عوض کنیم. از روشنفکران، تئوری دهندگان، تریبون داران و نخبگان امروزمان دیگر بپرسیم و افکارشان را آزادانه به نقد بکشیم. اگر خودمان نقد و پرسشی نداریم دیگران را با شعار تخیلی «وحدت کلمه» وادار به سکوت نکنیم. کاری به زنده یا مرده بودن نخبگان و نقد شوندگان نداریم. هم مرده شان را نقد کنیم، هم زنده شان را و هم خیاطانی که خود همینک در کوزه افتاده اند را. پشت سر مرده هم میشود و باید حرف زد. مرده پرستی هم میراث «همان مرد» است. بیندازیم دور این میراث نامبارک را اگر نمیخواهیم به همان راهی برویم که او و مریدانش ما را کشاندند.

بنویسیم هرچه می اندیشیم را. فریاد بزنیم هر چه میخواهیم را. بپرسیم هر چه نمیدانیم را و تکرار نــکنیم آنچه نمیدانیم را، سکوت را!  چقدر سکوت کردیم و ساده لوحانه و شاید به زعم خودمان فیلسوفانه، دلیل آوردیم که «سکوت سرشار از ناگفته هاست»!

سکوت سرشار از هیچ چیز نیست. سکوت تنها یک چیز را فریاد میزند. ناتوانی را..

 عکس از مانا نیستانی در زمتون: http://www.radiozamaneh.com/zamtoon/2011/08/25/6474

نوشتن دیدگاه

دسته جامعه، سیاست و جنبش سبز

به سراغ من اگر می آیید// با شتاب وهیجان پیش آیید// دوست دارم چینی نازک تنهایی من خرد شود // به سراغ من اگر می آیید اندکی عشق بیارید اما// عشق را کادو پیچ هوس و رنگ نکنید // عاشق سادگی و یکرنگی، عاشق بی رنگی م //

نوشتن دیدگاه

دسته شعر و ادبیات